حالم خرابهبدجوری خرابهاز فکر به آینده ی بچه هازانوهام خالی میکنه...میترسم... از همه چی میترسمعذاب وجدان دارم...روزی صدبار از هردوشون معذرت میخوام که به این زندگی کوفتی ای که خودم خیری ازش ندیده بودم دعوتشون کردمولی معذرت خواهی مگه نون و اب میشع؟هی میگن اونا خدا رو دارنتو به دنیا نمیاوردی باز از یه حای دیگه راه پیدا میکردن و خواست و قسمتشون اومدن بودهمگه ما که اون روزها و این روزها رو دیدیم خدا نداشتیم؟مگه خدا نمیدید ماهم هستیم؟وای که چقدر حس جنایتکار بودن و بسته بودن دست و پامو دارم...کلی ایده کلی تصمیم کلی تغییر در نظر دارمکلی کلاس و دوره ی مجازی ثبت نام شده که تاریخشون گذشتهواسه افزایش مهارت فردیمفرزند پروریماشتغال یافتنم...ولی همه دارن یه گوشه خاک میخورن و ذهنم پس میزنه هر جیزیودلم میخواد با شور و نشاط و انگیزه و تمرکز شروع کنمبرنامه ریزی کنمتمومشون کنمولی روحم میخواد فقط به گوشه ی سقف یا بخار چایی خیره باشه و اشک بریزه... نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ساعت
2:14 توسط راز| راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56
تاريخ: شنبه
13 اسفند
1401 ساعت: 16:10